راستي نمي دانم معاونان و مشاوران فرهنگ در اين دولت نامحمود چه كساني اند و چه مي انديشند. هر روز هم كه مي گذرد بيشتر به ضعف بنيادين خرد و خلاقيت در اين تيم دولت، دست كم در حوزه فرهنگ و دين اشراف و ايمان مي يابم.
قصه "شهر رسانه اي" هم از آن نمودهاي نه چندان نمايان آشوب برنامه ريزي راهبردي براي فرهنگ اين بينوا ميهن ماست. آخر برادر، ما با اين ننگي كه صدا و سيما در اين بلواي ملي اخير به بار آورد و "تحجر رسانه اي" شرم آوري را كه به نمايش گذاشت و اين ولع سيري ناپذير سپاه و اطلاعات براي مهندسي رسانه اي كشور و پيامدهاي آن مانند قطع بي نظير سه هفته اي پيامك ها و كاهش عامدانه سرعت اينترنت و تقليل پهناي باند و فيلترينگ هر سايت و وبلاگ ناپسندشان! و دستورالعمل هاي مكرر شوراي عالي امنيت ملي به مديران مطبوعات و رسانه هاي كشور كه حتي درباره عزل و نصب سردبيران آنها نيز اظهار نظر مي كنند و ممنوعيت ايجاد هر نوع رسانه ديداري و شنيداري خارج از سيطره "رسانه ميلي"!، آري با همه اين عقب ماندگي هاي ذهني و معرفتي و سخت افزاري ما را چه به "شهر رسانه اي"؟!

وزير عزيز. صفار هرندي. اين "شهر رسانه اي" مدلي است كه سالياني پيش از اين در دوبي و مصر و بيروت و حتي غزه اجرا شده و مي شود و حالا ما كه قرار است مطابق سند چشم انداز كشوري الهام بخش در منطقه باشيم خام و پرخيال دنباله همين ها را پيگيريم، تازه به لوازمش هم نمی توانیم پای بند باشیم.
جالب آنكه در شهرك هاي رسانه اي دوبي و مصر ايجاد هرگونه رسانه ديداري و شنيداري و اينترنتي فارغ از مليت موسسين و منش سياسي آنان ممكن و معاف از ماليات هاي جاري آن كشور است. به علاوه حمايت هاي فني بي نظير.
به همه اينها اضافه كنيد محروميت رسانه اي اقصي نقاط كشور را كه به دليل نداشتن رسانه هاي منطقه اي مستقل با رنج هاي بغرنج دائمي شان صدايي براي شنيده شدن ندارند. زیرا به طور طبیعی این شهر رسانه ای قرار است در تهران ایجاد شود. بدانيم ما هنوز در زیرساخت هاي فني و مهمتر از آن ذهني قضيه مانده ایم و همچنين از ياد نبريم آن هایی که دنبال این چیزها رفته اند لااقل سرعت دانلودشان سیصد برابر ماست! مانند امارات و كره جنوبي.
آقاي وزير شما لطفا سفر استاني نرو. كمي بيانديش. با سپاس.
راستش را بخواهید بیم آن دارم از منویات خویش بنویسم و در این بلوای ملی از آن به تحریکات دشمن تعبیر شود. البته فهم و فضا به گونه ای رقم خورده است که دیگر دروغ به خورد ملت دادن به حد زیادی بی اثر گشته است. خوب شد این اوباما مکرر خود را از این آشوب کنار کشید و انصافا آدم هوشمندی است و خوب می داند در برابر جهل سیاستمداران ما چگونه با جسارت و پر احتیاط سخن گوید. اما بازهم بی فایده است. به هر روی خبر سیما در حالی که دسترسی به متن سخنرانی های اوباما به زبان اصلی و ترجمه آن کمتر از 5 دقیقه زمان می برد اما به سنت حسنه رایج یعنی "دروغ پراکنی" آن را کاملا وارونه ترجمه و به خیال خود به خورد مخاطب می دهند.
دیگر گذشت آن ایام که کاخ سفید از محاق و محبس رفتن آدم و روزنامه ای انتقاد میکرد و بلافاصله جنتی و یزدی و مصباح می گفتند: بیا نگفتیم اینها وابسته اند. امریکائیان هم که دیده بودند این انتقادات و حمایت ها دائم بر شکاف داخلی ما می افزاید بر مرام خویش پای می فشردند.
در میان عامه و عوام سخنی است که "تا دروغی بگویی به اجبار در ورطه دروغ پردازی های دیگری نیز گرفتار می آیی و دور باطلی حاصل خواهد شد که رهایی از آن به آسودگی میسور نیست".
حالا همین پند اجتماعی حال روزگار ماست. در سه مجلس و در مقابل دیدگان میلیون ها ایرانی داخل و خارج بیایی و دست کم سه دروغ شاخدار و به زعم خود آبدار بگویی ناچار باید تا آخرش همین گونه بروی شاید جایی ختم به خیر شود. باید بدوی برای دلجویی مردم و ترمیم چهره خویش دنبال قاتل "ندا" بگردی و بی مقدمه برای به دست آوردن دل آزرده تهرانی ها که رای شان با تو هم نبود بروی آزاد راه تهران – شمال را سرکشی کنی. رفتنی که اگر هم نمی رفتی پیمانکار ژاپنی برنامه خود را ادامه می داد. حالا که آنجا رفتی بدان دل مشهدی ها هم با تو نیست. پس سری به قطار شهری ما هم بزن.
برادر و باجناق دوست داشتنی ام متذکر شد که بعد از بیان آقا، در سخن خود درباره دروغ گویی حاج محمود تجدید نظر کنم. یعنی همین یکی دو پست قبل.
من، نه از آن باب رای ام را به احمدی نسپردم که دروغ گوست که اصلا پیش از انتخابات و مناظرات معطوف به محسن رضایی بودم. آن دروغ های کم اهمیت نیز مزید بر اطلاع بیشترم از سیرت و سیره وی شد. کم اهمیت از آن جانب که این دروغ ها بنا بر آنچه از معالم تراث اسلافی چون ملا احمد نراقی آموخته ایم ریشه نیست و میوه است و من به خوبی می دانم که زیرساخت ذهن و ذائقه مذهبی و فرهنگی رئیس جمهور و سازمانش بس ضعیف و ابتدایی است و همین است که بنا بر مقتضیاتشان در زمان، دروغ شنیدن هم چندان مایه تعجب نیست.
یعنی ریشه ها جای دیگری است. بلی شاید من سخنان وی را به اشتباه دروغ یافته ام اما جریان فرهنگی و مذهبی حامی ایشان و نیز نوع حمایت های تیم دولت از کانون هایی خاص در حوزه فرهنگ و دین نشان می دهد که بیشتر باید بلند دید و اندیشید. البته سخن حق دولتیان را هم باید شنید. از جمعه به این سو زیاد گفته اند و شنیده ایم که آقا گفت پس دیگر نباید گفت. آری اما آقا این را هم گفت که نبینید و نیاندیشید؟ در نگاه و نگاره این قلم شاید بهترین حمایت و همکاری با دولت نقد عالمانه و منصفانه و دیده بانی مستمر آن باشد. هو العالم.
برای این حقیر مسلم و مبرهن است که احمدی نژاد دروغ می گفت و می گوید و بی محابا از هر ارزش و بی ارزشی برای نیل به اهداف خویش بهره می برد.
درهیئت حاج محمود کریمی برای سینه زنی حضور می یابد اما هم زمان فهمیده است ژست روشنفکری داشتن تا چه اندازه مهم است و دلجویی از همسر دکتر فاطمی یا دختر تنیس باز فرانسوی ایرانی تبار و نیز دستور صیانت از شیرین عبادی چه دلدادگی هایی برایش بوجود می آورد.
آن سه دیگر رقیبند و او هم زمان رئیس جمهور ما نیز بود. گویا عوام خواهی اش باز پیروز میدان بوده است و آقای جمهور دهم هموست. خوب، تبریک و شادباش برای دوست دارانش.
دلیلی نمی بینیم اندوه و اندکی بیم خویش را از سیطره یافتن انسان و انگاره ای ابراز نمایم که در پاسخ به بی ارج و اجر گذاشتن فرهنگ در دولتش به افزایش مجوز برای ناشران اشارت می برد! و چون غیر این در میان داشت بی شک اجرش را از ملت باز می ستاند.
همان که سعید ابوطالب گفته بود که اینان در کار فرهنگی گیج و گنگ اند و این باز مضاعف ثابت شد که از معرفتی نازل برابر با همین "دین-اندیشه" مداحان و ذاکران برخوردارند و به زحمت فرهیخته ای و یا فرهنگ باوری در میانه تیم شان می بینی. همین است که عجولانه و عوامانه از رنگ های روشن برای مانتو خانم ها یا کفش پاشنه بلند برای ایشان و دهها نمونه و نماد فرهنگی برای مصرف سریع در کشور دفاع می کنند بی آنکه اندکی سعیدحدادیان یا محمود کریمی و رحیم مشایی و دوستان پاسدار گوشزد کرده باشند که مباد آن گونه که محمد قوچانی پنداشته است خود حریصانه هنجارها را تغییر دهیم و راه هموار کنیم و ...خوش باشیم.
همان درد كهنه باز بهانه غم شد. من بيشتر براي خانم هاي جلسه متاسف شدم كه ساده انگارانه قضيه را جدي گرفته بودند و بعد خودم كه هنوز سوداي "سرو" دست از سرم برنمي دارد. آري من بلندقامتي را مي پسندم و اينها، تعدادي از اينها گمانم، دشمن قامت و قيام اند. در اين لحظات و جلسات ياد مي آورم آن حديث نبوي را كه مي گويد "در آخرالزمان كودكان بر منابر بالا مي روند" و من باز بر خود مي لرزم.
چه جوجه كباب تلخي بود. بي تلاش و زحمتي براي اهدافم ميهمانش شدم به علاوه لودگي هاي صادقيان عزيز كه اصلا حوصله اش را نداشتم. عقب ماندگي ذهني اندكي از شبه دوستان نيز اين بر اين افسوس مي افزود...
همان نوروز هشتاد و چهار هم كه برگشتيم مشهد تا يك هفته اي از صبح تا شب كارم شده بود با خاطراتش دل خوش داشتن و سوداي هم آغوشي در خيال گزيدن. بعد ديدم سال تمام شد و روزي نبود كه دست كم لحظه اي از آن خاك و خرابات هم نشين خانه ذهنم نباشد.
روزها و شب ها در خانه و خيابان زياد پيش مي آمد كه نشانه اي كوچك حتي، حال خوشي به شمايل روزهاي سفر رقم می زد. هوا اگر آفتابی بود مي گفتم مانند آفتاب عصر فتح المبين است يا اگر باد و باراني ، مي پنداشتم به مانند هواي ابري اروندكنار است یا گاهی اتوبوسي رد مي شد و ذوق زده نگاه مي كردم که شايد همان اتوبوس سفر ما باشد.
اين روزها نيز خلسه و خيالي شيرين لحظاتم را سرشار مي سازد. طراوت مي آفريند و حزين مي سازد. مي سازد و خراب مي كند. يك جورهايي گمان مي بري، سوخته اي. دلت گاهي خاكستر مي شود و گاه پر خون. اگر بخواهي بروي حقيقتا خراباتي است آنجا. جنوب.
آی دوستان، لذتی دارم و شرب مدامی. آری زیارت بوده ام. کربلا را ندیده ام اما چندان هم شرمگین نیستم. درست است که وجدان اجازه عیار سنجی توفیقاتم را نمیدهد، اما چند روزی از زمین دور بودیم و به آسمان نزدیک. آنجا، جنوب. حالا فهمیدم که کربلا رفتن هم کار سختی نیست. نزدیک است. آنجا هم خواهم رفت. معبری یافته ام که مرا خواهد برد.
خيلي حوصله ندارم درباره غيبت هاي طولاني ام در اين وب گاه توضيح دهم. به همان دلايلي كه بسياري ديگر نيستند و نمي نويسند من هم... تازه من اين مدت دائم مشغول ياداشت و مطالعه براي وب گاه هاي ديگري بوده ام كه فعلا رونقي بيش از اين مجال دارد...
به هر حال نگاشتن موهبتي است كه تا بتوانم آن را فراموش نخواهم كرد و البته نبايد از ياد فراموشاند كه اين موهبت را بعضي جاها بايد دريغ كرد!

شيوه ثابت آمدنم مقابل صفحه كليد هميشه بر آن بوده تا انديشيده و نوشيده اي ندارم نوشته اي نيز نياورم تا نارس نباشد و كام را تلخ و وقت را بيهوده نسازد.
اصلا بايد زمان هايي را هوشيار بود تا تاب مي آوريم ننويسيم و در خود بريزيم بمانيم تا روي دل بريزد و غم بياورد و حاصلي تازه براي ذهن و روح و عاطفه سامان گيرد. براي جوشيدن و پخته شدن كوره داغ لازم است نه تنور ماشيني كم حرارت!
چند هفته اي بود كه حرفي براي گفتن نداشتم. البته هنوز هم بي مايه ام و فطير. كمافي السابق. براي ضرورتي، در جايي ديگر از وبلاگستان درباره مقوله اي محنت بار مجبور به نگاشتن بودم و از سراتفاق هم خواننده پيدا كرد و گرفت!
امروز يك دل سير وبگردي كردم و آنقدر وبلاگ و وبنوشت مفيد و مضر خواندم كه ديگر نوبت سردردهاي بعد از اينترنت خواني است. بعد از ظهر قرار است براي سايت خوب اجتهاد در جلسه اهالی فقه دفتر تبلیغات، صدقه و اعانه جمع شود و دوستان برای ارتقاء سایت به یاری فراخوانده شوند. دوستان از بیروت برگشته هم قرار است گزارش دهند چی شد ما لبنان نشدیم و در حسرت یکی مثل سید حسن وامانده ایم!
حوزه مشهد روزهای سختی را می گذراند. جناب هاشمی رفسنجانی مشهد است و آرزوهای بزرگش برای حوزه و فقه و اجتهاد کماکان غیرقابل هضم. همین هم نوعی مقاومت منفی پنهان بوجودآورده است. گذشته از این که حوزه مشهد هم مرد این تحول خواهی ها نیست. حاجی نظافت عزیز هم به مثابه معاون آموزش حوزه خراسان! در حال تقلا است. خدا کمکش کند. هم مگر پیش نهد لطف همو گامی چند!
یک سال از دیدار نخبگان حوزه با رهبری گذشته است و هشدارها زیاد شده. پیش بینی ایشان مبنی بر احتمال حذف و انزوای حوزه، گوشه چشم هایی نشان داده است. خلاصه اعلام خطر زیاد است اما فرار از خطر، نه! خدا رحم کند. غلام همت آنم...که گامی بردارد!

