سال دوم طلبگی بودیم که در پایه اول مدرسه الحجه مشغول مباحثه و درس می دیدمش.برادرش هم درس ما در سال دوم مشغول بود.خود بعد از سیکل آمده بود و تمام مختصات یک نوجوان را که گاه سوسویی از کودکی هم در خود داشت نمایان می ساخت.الآن درس خارج حوزه مشهد است و کوشا و پویا و متدین و متاله.روشن نگر و روان.
دیشب سرحال بودم و آمد و بی مقدمه نمی دانم از کجا بحث به وادی مشکلات طلاب هم نسل خودمان افتاد.سراپا محزون و مغموم شدم گفتم سید جان خوب حال ما را ساختی.گزارشی می داد از تلاش هایش در مدارس متعدد حوزه مشهد و بی ثمر بودن خیلی از تکاپوها و ایده هایش.
گفت مثلا اگر درس حاج مهدی آقا می رویم تنها از باب تجهیز ذهن است و چیزی بیشتر از این ندارد و نمی داند و بخواهد هم نمی تواند بگوید.
از شیخ حمید درایتی گفت که محافظه کارانه به دنبال عملی ساختن منویات و نگاههایش است و مجتبی الهی که کارش شکافتن سقف فلک است و برای هرکاری باید ملاحظه ده شخص و ناشخص را داشته باشد و گمان می برد علی آباد حوزه مشهد شهر می شود.
من دائم این سخن راهبر انقلاب در گوشم است که اگر تن به تحول ندهیم مضمحل و منحل می شویم یا حدعالی یک طبل توخالی.وقتی سیل نیازها و هجمه ها را به حساب آوریم دیگر جایی برای تعارف و محافظه کاری نمی ماند.
حوزه مشهد همه چیز دارد و شجاعت ندارد و تنها این عنصر است که ما را از این تالاب بیرون می برد.نمی گویم ما اخلاق می خواهیم که آن هم لازم است و همان اصل است و مایه تحول بنیادین اما فعلا نمی توان بدان تمسک کرد زیرا آن اخلاقی که هست و متبادر اذهان همگان است چیزی بیرون می دهد که طعمی جز رکود و رخوت ندارد.
