همین که پا به باغ مزار عطار گذاشتم باز آن شوق و شهد آغازین روزهای جوانی که مرا از رهاوردهای تکاپوگران مسلمان در تمدن اسلامی بهره مند و حتی سرشار می ساخت در کامم حلاوتی خوش آفرید و حالی شیرین از این توفیق داشتم. ماه هایی از دبیرستان و بعد حوزه را تنها تاریخ تمدن می خواندم و باز خصوص تاریخ صوفیه را و بعد مشاهیر عرفان.
اصلا همین باغ ساده و مزار بی پیرایه عطار یا آسمان کاشی های لاجوردی مسجدامام اصفهان یا هرچه و هرجا که از این مایه و بدین پایه از روح و معنا و هنر باشد همیشه یا شادمانم کرده است یا همین شادمانی را از افراط برایم بدل به اشک ساخته است. چقدر خوش است بر سر مزار اولیای خدا اشکبار بودن. عطار همان عظیم صاحب "منطق الطیر" است. این را همان لحظه ای خوب فهمیدم که جوار مزارش زانو زدم.
عاقبت حرکت ما برای همایش دهم مهدویت در تبریز به ارومیه و در نهایت ختم به نیشابور شد.
حقيقت آنكه رغبتي تمام براي حضور در تبريز نداشتم از آن رو كه نيتي وافر و صاف براي امری چون مهدويت يا حجتي روشن براي چنین سفری در درونم نبود. خصوص از آن علت كه نوبت سفر تبليغي ما به شمال غرب محقق نگرديده بود و حال آنكه وعده كرده بوديم و هنوز در مشهد جا خوش داشتيم. خانواده هم سر نيز در سفر بودند و جایی نبود تا به آرامش او در آنجا دلخوش باشم و باز ترک خانه کنم.
به سرعت بازگشتم و ...
"شادیاخ" یعنی شادی افرین. نام منطقه ای است درحوالی نیشابور امروز. شهری در اواخر قرن سوم هجری که گویا پای تخت طاهریان بوده است. با کاوش های دیرینه شناسان از زیر خاک سربرآورده و از همه خیره کننده تر اسکلت انسان هایش بود که داخل ویترین های شیشه ای حرف هایی برای گفتن داشتند. ایشان بر اثر زلزله ای که شهر را در کام خود فرو برده بود جان باخته بودند.
آن قدر شوکت داشته که در اواخر قرن سوم هجری شادی آفرین خطابش ساخته اند. کتابخانه اش بیش از پنج هزار جلد کتاب در خود نگاه داربوده است و همین نکته تا ساعاتی بعد از ترک شادیاخ ذهن مرا معطوف به خود داشت.
اما باز عطار و خیام ارکان نیشابوراند و منار رفیع این شهر. عطار در حمله مغول به شهادت می رسد و همین بر رفعت او افزوده است.
نی شابور از همان زمان پیش از اسلام که بنا می گردد تا عهد ابراهیم ادهم و ابوسعیدابوالخیر و حتی تا همین امروز اجزایش سخن برای شنیدن و روح برای زیستن و امید برای ساختن دارد.از نیشابور بازهم باید گفت.


