تبليغاتX
بهمن نگار

بهمن نگار

رشد نگاره های بهمن دهستانی

همین که پا به باغ مزار عطار گذاشتم باز آن شوق و شهد آغازین روزهای جوانی که مرا از رهاوردهای تکاپوگران مسلمان در تمدن اسلامی بهره مند و حتی سرشار می ساخت در کامم حلاوتی خوش آفرید و حالی شیرین از این توفیق داشتم. ماه هایی از دبیرستان و بعد حوزه را تنها تاریخ تمدن می خواندم و باز خصوص تاریخ صوفیه را و بعد مشاهیر عرفان.
اصلا همین باغ ساده و مزار بی پیرایه عطار یا آسمان کاشی های لاجوردی مسجدامام اصفهان یا هرچه و هرجا که از این مایه و بدین پایه از روح و معنا و هنر باشد همیشه یا شادمانم کرده است یا همین شادمانی را از افراط برایم بدل به اشک ساخته است. چقدر خوش است بر سر مزار اولیای خدا اشکبار بودن. عطار همان عظیم صاحب "منطق الطیر" است. این را همان لحظه ای خوب فهمیدم که جوار مزارش زانو زدم.

عاقبت حرکت ما برای همایش دهم مهدویت در تبریز به ارومیه و در نهایت ختم به نیشابور شد.
حقيقت آنكه رغبتي تمام براي حضور در تبريز نداشتم از آن رو كه نيتي وافر و صاف براي امری چون مهدويت يا حجتي روشن براي چنین سفری در درونم نبود. خصوص از آن علت كه نوبت سفر تبليغي ما به شمال غرب محقق نگرديده بود و حال آنكه وعده كرده بوديم و هنوز در مشهد جا خوش داشتيم. خانواده هم سر نيز در سفر بودند و جایی نبود تا به آرامش او در آنجا دلخوش باشم و باز ترک خانه کنم. 
به سرعت بازگشتم و ...
"شادیاخ" یعنی شادی افرین. نام منطقه ای است درحوالی نیشابور امروز. شهری در اواخر قرن سوم هجری که گویا پای تخت طاهریان بوده است. با کاوش های دیرینه شناسان از زیر خاک سربرآورده و از همه خیره کننده تر اسکلت انسان هایش بود که داخل ویترین های  شیشه ای حرف هایی برای گفتن داشتند. ایشان بر اثر زلزله ای که شهر را در کام خود فرو برده بود جان باخته بودند.
آن قدر شوکت داشته که در اواخر قرن سوم هجری شادی آفرین خطابش ساخته اند. کتابخانه اش بیش از پنج هزار جلد کتاب در خود نگاه داربوده است و همین نکته تا ساعاتی بعد از ترک شادیاخ ذهن مرا معطوف به خود داشت.
اما باز عطار و خیام ارکان نیشابوراند و منار رفیع این شهر. عطار در حمله مغول به شهادت می رسد و همین بر رفعت او افزوده است.
نی شابور از همان زمان پیش از اسلام که بنا می گردد تا عهد ابراهیم ادهم و ابوسعیدابوالخیر و حتی تا همین امروز اجزایش سخن برای شنیدن و روح برای زیستن و امید برای ساختن دارد.از نیشابور بازهم باید گفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 19  توسط بهمن دهستانی  | 

                                                         
طلبه ای سیرجانی است که با آگاهی از برنامه های زمین خواری در سیرجان و تضییع حقوق مردم شروع به پیگیری قضایا می کند. عدالت طلبی و مردم خواهی او محبوبیت فراوانی میان مردمان آن دیار برای او به ارمغان می آورد و بستر مناسبی برای تبلیغ معارف فراهم می سازد.                 
به جرم مبارزه با فساد و زمین خواری! و به همت باندهای خرد و کلان ارعاب و ارتشاء به زندان می رود و آنجا نیز با مکارم اخلاق زندانیان را پند می دهد و اخلاق می آموزد.
دوباره بعد از آزادی از زندان تصمیم می گیرد تا پیاده تا تهران بیاید تا اعتراضی در خور گوش کر مسئولان را تدارک ببیند. میانه راه با حکم دادگاه ویژه روحانیت دستگیر و به حبس و جریمه نقدی و تبعید! محکوم می گردد.                                                   
جمعی از دوستان طلبه و دانشجوی مشهدی در این رابطه از علما و فضلای حوزه علمیه خراسان یاری و توجه خواسته اند و جمعی دیگر در تهران و برخی شهرهای دیگر اعتراض و اطلاع رسانی را پیگیر هستند.

به هر حال خوب هویداست که عدالت خواهی عملی و نه تئوریک و مفهومی در این دیار ما چقدر هزینه بردار است و اصلا دادگاه ویژه روحانیت با بالابردن هزینه ظلم ستیزی پیام رسایی به تمامی رده های روحانیت از مراجع گرفته تا طلاب مبتدی می رسانند که عدالت را می توانید در حجره و مدرس دنبال کنید و در "همایش دکترین مهدویت تهران" یا "گفتمان مهدویت تبریز" خوب از عدالت و دولت اسلامی و قوه عدلیه و رهیافت ها و چالش های این مسائل حرف بزنید.

دو نکته برای قوه عدلیه:
۱. دختر یکی از همکاران همسرم برای طلاق به دادگاه مشهد رفته بود. آن قدر از طرف رئیس دادگاه و پرسنل مجموعه به او پیشنهاد داده بودند که گریه کنان از دادگاه پا به فرار گذاشته بود و مدتها خشم و اندوه را گوشه دل پنهان می ساخت.
۲. از سوم راهنمایی که روزنامه خوان شدم تا حالا که دهه سوم عمرم رو به پایان است قرار است مفسدان اقتصادی معرفی شوند و از بس قوه قضائیه متخلق است، تمام نگرانی از آن روست تا آبروی مومنان قبل از اثبات جرم نریزد! و تا حالا نیز نه جرمی اثبات شده و نه محض رضای خدا مفسدی معرفی گردیده.اگر نامی هم در رسانه آمده است بدون ذکر پیوندهای او بوده است تا مباد گوشه عبای کسی آلوده گردد.
مثلا گفته اند: زید بن عمرو به جرم میلیارد ریال اختلاس یا بکر بن خالد به جرم میلیون ریال رشوه. همین.
این تقوا و ورع مستدام باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 12  توسط بهمن دهستانی  | 

در نیمه های تیرماه سال جاری در جلسه ای با حضور ریاست دفتر تبلیغات مشهد و معاونان او خرید گیت امنیتی برای بازرسی مراجعان مصوب می گردد و حتی قرار بر آن می شود تا به دلیل مسائل امنیتی حضور میهمانان در همایش های دفتر تنها با کارت دعوت انجام پذیرد.
حالا اگر از ایشان دلیل این کار را جویا شوی آنقدر موجه برهان می سازند که ناخواسته گمان می کنی نه بابا، این دفتر تبلیغات مشهد هم سری در میان سرهاست.
من نمی دانم کدام ذهن پریشانی این پیشنهاد را داده است، گرچه گمانه هایی دارم اما این مطلب واضح می شود که دفتر تبلیغات مشهد و متولیان آن درک صحیحی از جغرافیای خود در سطح حوزه علمیه و شهر مشهد ندارند مضاف برآنکه روشن شد این عزیزان مانوس با پشت میز و منشی اصلا نمی دانند امنیت چیست و دفتر تبلیغات چه شاخصه ای دارد که ممکن است با ناامنی پیوند بخورد؟

این ها همه در نگاهی دیگر رخ نمون بحران هویت در یک سازمان نوخواه حوزوی است. نمی دانیم زی حوزوی در قامت سازمان چه شمایلی دارد. اگر می دانستیم نمازخانه مان با وجود تذکرات طلاب در طبقه کور منهای دو، کنار بی مقدارترین واحدهای اداری قرار نمی گرفت و این تنها نمودی کوچک از درون مشوش ماست.
جمعه رفته بودیم الماس شرق. هنگام نماز بیش از یک ربع دنبال یافتن نمازخانه بودیم. به تعبیر امام جماعت که از دوستان سالهای ابتدای طلبگی بود کورترین نقطه آن مجموعه عظیم مال نماز بود و چیزهای دیگر. نامش بود "سالن چند منظوره".

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 13  توسط بهمن دهستانی  | 

کلا بر این باورم، تحلیل و نقد برنامه های فرهنگی در این زمانه و در این جغرافیا امری سهل و ممتنع است.
در همان نگاه اول است که دهها ایراد و کاستی و کم کاری نمایان جلوی چشمت را می گیرد و تا دو روز بعد همش درباره آنها با دیگران گپ می زنی.نمونه اش پخش به ظاهر مستقیم افتتاحیه المپیک پکن و خون به جگر شدن بینندگان سیما.
پس کج سلیقه گی های حاکم و رایج در برنامه های فرهنگی کشور همیشه مستمسک نارضایتی مردم و نقد آنها است و به تعبیری عوامانه آنقدر تابلو است که چشمت را می زند.
حالا همین امور ممتنع است از آن رو که اگر همین ها هم نباشد دیگر چیزی نیست تا بدان دلخوش کنیم و از برکات و رشحات احتمالی و تاثیرات اتفاقی بهره مند باشیم.
صبح که رفتم یادواره شهدای ارتش باز همین قضایا حرص و هاضمه ام را بهم ریخت.راهم ندادند.چون دعوتنامه نداشتم. دیدم تمام شهر از پوستر و اطلاعیه و بنر با ذکر زمان و مکان برگزاری پر است، گفتم بروم. آخر چیزهایی برای آموختن و رشد در این گونه مراسم یافته ام.گفتند در نمازخانه کتابخانه آستان قدس ـ نزدیک تالار قدس، محل برگزاری یادوره ـ تلویزیون هست برو آنجا.
تا دوازده ظهر کتابخانه مرکزی آستان قدس تعطیل شده بود و جمع زیادی طلبه و دانشجو پشت در و بی خبر از ماجرا معطل مانده بودند. گویا همه اش برمی گشت به هاشمی رفسنجانی که سخنران اصلی همایش بود.
با خود حساب کردم اگر تنها فایده اش شادی دل خانواده شهدای ارتش باشد باز می ارزد. از مردم تنها اینان بوده اند به علاوه جمعی از امیران، سرداران، مقامات کشوری و استانی و دیگر هیچ کس.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 11  توسط بهمن دهستانی  | 

بارها دیده بودم از شدت جراحات روحی و فشارهای محیط کار، هرزگی ها، دریوزگی ها و دنیاگروی ها مجبور به مصرف دارو شده بود علاوه بر انکه جراحات جنگ سالیانی بود در گوشه هایی از جسمش خانمان داشت.

ما یک بار ندیدیم برای درجه و ترفیع و حقوق و مزایا برود، بدود، و دنبال کسی را بگیرد. سخت حیا داشت از آنکه برای اینها پاسداری کند. یک بار دیگر از تهران تماس گرفتند و گفتند شما موظفید برای اخذ ترفیع به تهران بیایید و این یک دستور است.

می گفت در تمام شئون زندگیم بیش از هر کس مدیون کاوه ام. شهید محمود کاوه. شاید برای همین هم دائم سخت ترین ماموریت ها را بر عهده داشت. کسی هم نبود تا امنیت را درطول نوار مرزی شرق به صلابت ناصر برقرار سازد و آبروی کاوه و تیپ ویژه شهدا را افراشته نگاه دارد. همین سراپا مهیا برای معرکه ها بودن، توجه و تقدیر سران نظام را از او موجب شد. به عنوان فرمانده برتر مبارزه با قاچاق مواد مخدر و اشرار مسلح.

بردباری را از بروجردی، هوشمندی را از ناصرکاظمی و شجاعت را از محمود کاوه، میراث دار بود و ذخیره عمر می ساخت. او تمثال بسیجیان و رزمندگان دهه شصت و نمایانگر ماهیت مردم خواه، تعالی جو و معنویت گرای سپاه بود. او ناصر ظریف بود.
.....................................................................................
اقتباس از خاطرات همرزمان سردار شهید ناصر ظریف، فرمانده تیپ سوم لشگر پنج نصر.
با سپاس از سرهنگ حمیدرضا صدوقی عزیز که چون او نبود شاید ناصر و محمود و کردستان هم نمی ماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 10  توسط بهمن دهستانی  | 

عمدتا عصرهای پنجشنبه بهشت رضاییم. قبرستان مشهد. خوب جایی به نگاه نمی آید و کراهتی است بیشتر مگر برای ضرورت مثل مرگ آشنایان و خویشان. گرچه زیارت اهل قبور خود وعظ و اندرزی تمام است.(روایت نبوی)
دوسالی است که هرهفته آنجاییم.مگر زمانی که مشهد نباشیم یا برف آمده باشد سنگین و مانند اینها.
آن سالها همین که بنای رفتن به اینجا بود با کندی و تنها برای جلب خاطر پدر یا مادر بلند می شدیم اما حالا انسی آمده است و نیازی شکل گرفته.
                                              
من بهره ها دارم از اینجا. مزار کاوه را بگویی نشانت می دهند ما دوقطعه پایین تریم. ردیف انتهای گلزار. پایین پای ناصر ظریف.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 14  توسط بهمن دهستانی  |