تبليغاتX
بهمن نگار

بهمن نگار

رشد نگاره های بهمن دهستانی

همان درد كهنه باز بهانه غم شد. من بيشتر براي خانم هاي جلسه متاسف شدم كه ساده انگارانه قضيه را جدي گرفته بودند و بعد خودم كه هنوز سوداي "سرو" دست از سرم برنمي دارد. آري من بلندقامتي را مي پسندم و اينها، تعدادي از اينها گمانم، دشمن قامت و قيام اند. در اين لحظات و جلسات ياد مي آورم آن حديث نبوي را كه مي گويد "در آخرالزمان كودكان بر منابر بالا مي روند" و من باز بر خود مي لرزم.
چه جوجه كباب تلخي بود. بي تلاش و زحمتي براي اهدافم ميهمانش شدم به علاوه لودگي هاي صادقيان عزيز كه اصلا حوصله اش را نداشتم. عقب ماندگي ذهني اندكي از شبه دوستان نيز اين بر اين افسوس مي افزود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 17  توسط بهمن دهستانی  | 

همان نوروز هشتاد و چهار هم كه برگشتيم مشهد تا يك هفته اي از صبح تا شب كارم شده بود با خاطراتش دل خوش داشتن و سوداي هم آغوشي در خيال گزيدن. بعد ديدم سال تمام شد و روزي نبود كه دست كم لحظه اي از آن خاك و خرابات هم نشين خانه ذهنم نباشد.
روزها و شب ها در خانه و خيابان زياد پيش مي آمد كه نشانه اي كوچك حتي، حال خوشي به شمايل روزهاي سفر رقم می زد. هوا اگر آفتابی بود مي گفتم مانند آفتاب عصر فتح المبين است يا اگر باد و باراني ، مي پنداشتم به مانند هواي ابري اروندكنار است یا گاهی اتوبوسي رد مي شد و ذوق زده نگاه مي كردم که شايد همان اتوبوس سفر ما باشد.
اين روزها نيز خلسه و خيالي شيرين لحظاتم را سرشار مي سازد. طراوت مي آفريند و حزين مي سازد. مي سازد و خراب مي كند. يك جورهايي گمان مي بري، سوخته اي. دلت گاهي خاكستر مي شود و گاه پر خون. اگر بخواهي بروي حقيقتا  خراباتي است آنجا. جنوب.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 16  توسط بهمن دهستانی  |