تبليغاتX
بهمن نگار

بهمن نگار

رشد نگاره های بهمن دهستانی

سالیانی است تا نومیدی و رنج روزگار، نگاهم می کند، عکسی از امام موسی صدر را در میانه کتابهایم می جویم تا نگاهش کنم و نومیدی را باز به سخره گیرم و در گوشه ای اندازم. آری بس عظیم بود و برتر انسانی برای جاری نسل ها.
                                                   
دقت کرده اید سال به سال، نام و یاد و نگاه و نظر امام موسی صدر توسعه می یابد و مشتاقان مرام او افزون می شوند. دقیق یادم هست، ده سال پیش اینگونه نبود. گویی جریانی از جامعه از دیو و دد ملول است و انسان مطلوب خویش را در راهبرانی چون امام موسی صدر می جوید و آرزو می کند.
                                                  
دوست دارم او را و مرام و منظرش را اکنون با ره بران این روزهای مردم و میهن مان به قضاوت نشینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 3  توسط بهمن دهستانی  | 

خواندم اینجا و دیده یافتم باز. و نیک و نگارا فرموده بود: نسل ما از "کمبود خاطره" در رنج است.
همین کوتاه سخن برای بسیاری از تکاپوها کافی است و گاه برای آنکه جانت پر طنین و ترنم شود و رکود روانت را راکد سازی چقدر باید بگردی دنبال این جمله ها. بعضی هاشان عمق عواطف و عوالمت را هراسان می سازد. مباد که جهانم پایان یابد و نیاندوخته و ننوشیده رهسپار باشم. مباد به لعب و لعابی غنوده باشم. آری، می توان بی سیاست حتی، به سر برد اما بی خاطره و عاطفه زیستن، سخت و جانکاه است.
دوست دارم آنات و لحظات رمضانم را یا بهتر بگویم رمضانمان را از بهترین ذخایر عاطفی عمر سازم. حالا می توان از ربنا شروع کرد یا سفره سحر و یا شب بیداری ها به پای حرم. که هم لحظات می گذرد و هم عمر نمی پاید. پس تنها خاطره است که می ماند. خاطر عزیز رمضان را پاس می دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 6  توسط بهمن دهستانی  | 

ترجیح می دهم پیش از هر چیز و بیش از همه دلمشغولی ها از همان ساعات همدمی با سیادت نامان عرفان وقت خوش دارم و قلم بیارآیم. دیدم توجهی اندک حتی به این ذخایر مکتوم و مغفول پیرامون فرهنگ مان، چقدر از عطشم می زدود و بر دامنه دلم می افزود.

چهارشنبه شب ها همسر حقیر به بارگاه لطیف خراسان، کمین خدمتگزار است و انتظار من برای اتمام خدمتش در ساعات پایانی شب و همراهی او برای بازگشت به خانه، چهارشنبه شب های دلنشینی را رقم زده است. پر از شهد شهود. صحن جامع خنکای خاصی دارد.

از انبوه مردمانی که این روزها حوالی حرم، رودبار! جاری می شوند گاه شگفت زده و مشعوف می شوم. چقدر تلخ بود اگر کسی اینجا، به این شهر نمی آمد. حالا از هر قومی، قبیله ای و از هر ملتی، مردمی آمده اند مشهد زیارت. گاه در چهره این زائران و مسافران دقت می کنم و رشک می برم. مسافرت، غم از دل آدمی می کاهد و سرور می سراید. گویا شادی در سفر مشهد بر گونه ای است که خوش نمی گذرد! بیشتر خوش می ماند.

تلخی ها این روزها فضای رسانه ای را انبوه ساخته است. اما نمی دانم چرا بیشتر امید می بینم. یاس کمتر است. گمان ندارم جهل بتواند حتی به ردای ریا دوامی بر سر مردمان آورد. غم است اما... آسمان نزدیک است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 3  توسط بهمن دهستانی  | 

فرمود: "من خشت بودم چون به خرقان رسيدم، گوهر بازگشتم." نیمه ابتدای این سخن ابوسعید ابوالخیر حکایت حال من است اما این کمترین چون به خرقان رسید و بازگشت بازهم خشت بود.
                                                    مزار شیخ و محراب رو به مغرب آن
حوالی روزهای پسین از هفته ای که گذشت با تشرف به مقبره شیخ ابوالحسن خرقانی همان حلاوتی را یافتم که به دیدار از مزار عطار نیشابوری با آن خوش بودم. همیشه ناخودآگاه لحظاتم با زیارت این اماکن و مقابر صفا می یابد.
بر سر در بقعه شیخ بوالحسن آن عبارت مشهور خودنمایی می کند: هرکه در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید ...
چنین تعابیری از شیخ او را به عنوان عارفی با نگاهی جهانی و انسانگرا مطرح ساخته است که نگره ای  جهانشمول به بنی آدم دارد و گویا همین مطلب در مدخل های دوایر معارفی جهان انعکاس یافته است. ویکی پدیا با ذکر این نکته تبار عرفانی شیخ ابوالحسن را تلویحا و بی هیچ مدرکی به پیش از اسلام و خارج از حوزه اسلامی می رساند. شهید مطهری در بخش عرفان از کتاب "کلیات علوم اسلامی" بحث مبسوطی را درباره نگاه مستشرقان به ریشه عرفان اسلامی مطرح می سازد که دائم در تلاش برای ردیابی رگه های غیر اسلامی و وحیانی برای آنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 3  توسط بهمن دهستانی  | 

عبدالله مردي بود بياباني، ميرفت بطلب آب زندگاني، ناگاه رسيد به شيخ ابوالحسن خرقاني، ديد چشمهً آب زندگاني، چندان خورد که از خود گشت فاني، که نه عبدالله ماند و نه شيخ ابوالحسن خرقاني، اگر چيزي ميداني، من گنجي بودم نهاني، کليد او شيخ ابوالحسن خرقاني.
                                                 سرای بقعه شیخ
حتما از خواجه عبدالله انصاری شنیده اید و خوانده اید. تعابیر بالا سخن اوست در ذکر فضیلت "شیخ ابوالحسن خرقانی". همو که همین روزهای پیش میهمان سرای دولتش بودیم به "قلعه نو خرقان" در حوالی شاهرود.
غرض سفرمان، سعادت سرور برای آغاز زندگانی مشترک یکی از اصدقاء طالب علم بود. از اهالی حوزه. با این حال نهایت سفرمان شد خوش نشینی بر سر خوان شیخ بوالحسن خرقانی و سرشاری لحظاتمان از صفای باطن و بقعه او. از جاری انفاسش در این روزهای پیش، باز خواهم نگاشت.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 2  توسط بهمن دهستانی  | 

می دانید به حتم که روز پاسدار است امروز. از صمیم دل دوست دارم چنین نیکو ایامی را به این دوستان فرزانه و پاس دارم تبریک گویم. آنانی که سخن و سلاحشان ماشه در گرو تقوی می نهد.
اول، سردار عزیز شهید، "ناصر ظریف" که در ساقه های عرش آرمیده است. "حمیدرضا صدوقی" دوست داشتنی. "سهراب رضایی" که در دورترین جای این سرزمین با صفا و نه به ریا از بهترین مرزداران ایران است. "مطلب احمدیان" و "سلیم تیموری" که سخاوتمندانه عمر نازنین را مظلومانه خرج حراست از حریم میهن کرده اند، گمنام. "حاجی مجید مقیمیان" که خلف صالح حاج احمد کاظمی است و چه می دانید که چه سرمایه ای است؟ جناب سهرابی و عیسی زاده و موحد غیور که لطفشان مدام است. و نیز "رضا یلی" و گردان پر شور و شنگ صابرینش. و دیگرانی که مهرشان در دل است و نامشان را از یاد بردم. این هم کارت تبریک.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 13  توسط بهمن دهستانی  | 

این سخن سردار فیروزآبادی را دیده اید:
"از آنجا كه آشوبگران در بين مردم پنهان شده بودند، دست حافظان امنيت براي برخورد با آنها بسته بود و لذا خساراتي بر مردم تحميل گرديد و ما نيز به عنوان حاميان مردم و مسئولان برقراري امنيت شرمنده شديم، ليكن مي‌دانيم كه ملت فهيم خود به اين موضوع واقفند و عذر خدمتگزاران خود را مي‌پذيرند."
آری بخشی از رنج نامه سردار فیروزآبادی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح است که دیروز در رسانه ها منتشر شد. ستاد کلی که این سردار عزیز و همکارانش در محاورات خود از آن به "ستادآقا" تعبیر می کنند و از این رو منزلتی معنوی هم برای آن قائل اند و به حق جایگاهی رفیع در تامین امنیت کشور دارد.
                                         
با خواندن این سخن بی درنگ یاد خاطره ای ناب از سردار شهید ناصر ظریف از فرماندهان سپاه در کردستان افتادم.
پنداشتم خواندنش خالی از لطف نیست و عبرتش لطیف تر. در یکی از یادداشت های این شهید عزیز آمده است:
"روزی به همراه اولین رئیس آموزش و پرورش سقز در آغازین روزهای تصرف شهر از دست ضدانقلاب، در حال گشتن در شهر و توجیه وضعیت آن روزهای سقز در بحران کردستان بودیم. هرکس آن روزها برای خدمتی به کردستان می آمد بی شک از جان گذشته و دلسوز بود و گرنه با آن آشوب امنیت، بسیاری از نظامی ها هم میلی برای خدمت در کردستان نداشتند. همراه ما همسر و فرزند وی نیز آمده بودند. در بازار سقز در حال رفتن بودیم که به ناگهان فردی از میان جمعیت بیرون آمد و در مقابل چشمان زن و فرزند خردسالش با شلیک گلوله به سرش، پیکرش را غرقه در خون نمود.
                                                       
من که مسلح به ژ3 بودم بی درنگ آماده شلیک شدم و ضدانقلاب ضارب در میان جمعیت پا به فرار گذاشت. به دنبالش دویدم و انگشت بر ماشه می ساییدم. دیدم اگر شلیک کنم در آن شلوغی بازار دست کم پانزده نفر از مردمان بی گناه کرد بر زمین خواهند ریخت و دست از ماشه برداشتم ...".

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 11  توسط بهمن دهستانی  | 

راستش را بخواهید بیم آن دارم از منویات خویش بنویسم و در این بلوای ملی از آن به تحریکات دشمن تعبیر شود. البته فهم و فضا به گونه ای رقم خورده است که دیگر دروغ به خورد ملت دادن به حد زیادی بی اثر گشته است. خوب شد این اوباما مکرر خود را از این آشوب کنار کشید و انصافا آدم هوشمندی است و خوب می داند در برابر جهل سیاستمداران ما چگونه با جسارت و پر احتیاط سخن گوید. اما بازهم بی فایده است. به هر روی خبر سیما در حالی که دسترسی به متن سخنرانی های اوباما به زبان اصلی و ترجمه آن کمتر از 5 دقیقه زمان می برد اما به سنت حسنه رایج یعنی "دروغ پراکنی" آن را کاملا وارونه ترجمه و به خیال خود به خورد مخاطب می دهند.
دیگر گذشت آن ایام که کاخ سفید از محاق و محبس رفتن آدم و روزنامه ای انتقاد میکرد و بلافاصله جنتی و یزدی و مصباح می گفتند: بیا نگفتیم اینها وابسته اند. امریکائیان هم که دیده بودند این انتقادات و حمایت ها دائم بر شکاف داخلی ما می افزاید بر مرام خویش پای می فشردند.
در میان عامه و عوام سخنی است که "تا دروغی بگویی به اجبار در ورطه دروغ پردازی های دیگری نیز گرفتار می آیی و دور باطلی حاصل خواهد شد که رهایی از آن به آسودگی میسور نیست".
حالا همین پند اجتماعی حال روزگار ماست. در سه مجلس و در مقابل دیدگان میلیون ها ایرانی داخل و خارج بیایی و دست کم سه دروغ شاخدار و به زعم خود آبدار بگویی ناچار باید تا آخرش همین گونه بروی شاید جایی ختم به خیر شود. باید بدوی برای دلجویی مردم و ترمیم چهره خویش دنبال قاتل "ندا" بگردی و بی مقدمه برای به دست آوردن دل آزرده تهرانی ها که رای شان با تو هم نبود بروی آزاد راه تهران – شمال را سرکشی کنی. رفتنی که اگر هم نمی رفتی پیمانکار ژاپنی برنامه خود را ادامه می داد. حالا که آنجا رفتی بدان دل مشهدی ها هم با تو نیست. پس سری به قطار شهری ما هم بزن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 12  توسط بهمن دهستانی  | 

برادر و باجناق دوست داشتنی ام متذکر شد که بعد از بیان آقا، در سخن خود درباره دروغ گویی حاج محمود تجدید نظر کنم. یعنی همین یکی دو پست قبل.
من، نه از آن باب رای ام را به احمدی نسپردم که دروغ گوست که اصلا پیش از انتخابات و مناظرات معطوف به محسن رضایی بودم. آن دروغ های کم اهمیت نیز مزید بر اطلاع بیشترم از سیرت و سیره وی شد. کم اهمیت از آن جانب که این دروغ ها بنا بر آنچه از معالم تراث اسلافی چون ملا احمد نراقی آموخته ایم ریشه نیست و میوه است و من به خوبی می دانم که زیرساخت ذهن و ذائقه مذهبی و فرهنگی رئیس جمهور و سازمانش بس ضعیف و ابتدایی است و همین است که بنا بر مقتضیاتشان در زمان، دروغ شنیدن هم چندان مایه تعجب نیست.
یعنی ریشه ها جای دیگری است. بلی شاید من سخنان وی را به اشتباه دروغ یافته ام اما جریان فرهنگی و مذهبی حامی ایشان و نیز نوع حمایت های تیم دولت از کانون هایی خاص در حوزه فرهنگ و دین نشان می دهد که  بیشتر باید بلند دید و اندیشید. البته سخن حق دولتیان را هم باید شنید. از جمعه به این سو زیاد گفته اند و شنیده ایم که آقا گفت پس دیگر نباید گفت. آری اما آقا این را هم گفت که نبینید و نیاندیشید؟ در نگاه و نگاره این قلم شاید بهترین حمایت و همکاری با دولت نقد عالمانه و منصفانه و دیده بانی مستمر آن باشد. هو العالم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 21  توسط بهمن دهستانی  | 

                                           
                             ایران ما خودسر و خودپسند بسی فراوان دارد. خدایا مپسند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 22  توسط بهمن دهستانی  | 

همان درد كهنه باز بهانه غم شد. من بيشتر براي خانم هاي جلسه متاسف شدم كه ساده انگارانه قضيه را جدي گرفته بودند و بعد خودم كه هنوز سوداي "سرو" دست از سرم برنمي دارد. آري من بلندقامتي را مي پسندم و اينها، تعدادي از اينها گمانم، دشمن قامت و قيام اند. در اين لحظات و جلسات ياد مي آورم آن حديث نبوي را كه مي گويد "در آخرالزمان كودكان بر منابر بالا مي روند" و من باز بر خود مي لرزم.
چه جوجه كباب تلخي بود. بي تلاش و زحمتي براي اهدافم ميهمانش شدم به علاوه لودگي هاي صادقيان عزيز كه اصلا حوصله اش را نداشتم. عقب ماندگي ذهني اندكي از شبه دوستان نيز اين بر اين افسوس مي افزود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 17  توسط بهمن دهستانی  | 

همان نوروز هشتاد و چهار هم كه برگشتيم مشهد تا يك هفته اي از صبح تا شب كارم شده بود با خاطراتش دل خوش داشتن و سوداي هم آغوشي در خيال گزيدن. بعد ديدم سال تمام شد و روزي نبود كه دست كم لحظه اي از آن خاك و خرابات هم نشين خانه ذهنم نباشد.
روزها و شب ها در خانه و خيابان زياد پيش مي آمد كه نشانه اي كوچك حتي، حال خوشي به شمايل روزهاي سفر رقم می زد. هوا اگر آفتابی بود مي گفتم مانند آفتاب عصر فتح المبين است يا اگر باد و باراني ، مي پنداشتم به مانند هواي ابري اروندكنار است یا گاهی اتوبوسي رد مي شد و ذوق زده نگاه مي كردم که شايد همان اتوبوس سفر ما باشد.
اين روزها نيز خلسه و خيالي شيرين لحظاتم را سرشار مي سازد. طراوت مي آفريند و حزين مي سازد. مي سازد و خراب مي كند. يك جورهايي گمان مي بري، سوخته اي. دلت گاهي خاكستر مي شود و گاه پر خون. اگر بخواهي بروي حقيقتا  خراباتي است آنجا. جنوب.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 16  توسط بهمن دهستانی  | 

آی دوستان، لذتی دارم و شرب مدامی. آری زیارت بوده ام. کربلا را ندیده ام اما چندان هم شرمگین نیستم. درست است که وجدان اجازه عیار سنجی توفیقاتم را نمیدهد، اما چند روزی از زمین دور بودیم و به آسمان نزدیک. آنجا، جنوب. حالا فهمیدم که کربلا رفتن هم کار سختی نیست. نزدیک است. آنجا هم خواهم رفت. معبری یافته ام که مرا خواهد برد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 12  توسط بهمن دهستانی  | 

خيلي حوصله ندارم درباره غيبت هاي طولاني ام در اين وب گاه توضيح دهم. به همان دلايلي كه بسياري ديگر نيستند و نمي نويسند من هم... تازه من اين مدت دائم مشغول ياداشت و مطالعه براي وب گاه هاي ديگري بوده ام كه فعلا رونقي بيش از اين مجال دارد...
به هر حال نگاشتن موهبتي است كه تا بتوانم آن را فراموش نخواهم كرد و البته نبايد از ياد فراموشاند كه اين موهبت را بعضي جاها بايد دريغ كرد!
                                                     
شيوه ثابت آمدنم مقابل صفحه كليد هميشه بر آن بوده تا انديشيده و نوشيده اي ندارم نوشته اي نيز نياورم تا نارس نباشد و كام را تلخ و وقت را بيهوده نسازد.
اصلا بايد زمان هايي را هوشيار بود تا تاب مي آوريم ننويسيم و در خود بريزيم بمانيم تا روي دل بريزد و غم بياورد و حاصلي تازه براي ذهن و روح و عاطفه سامان گيرد. براي جوشيدن و پخته شدن كوره داغ لازم است نه تنور ماشيني كم حرارت!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت 12  توسط بهمن دهستانی  | 

چند هفته اي بود كه حرفي براي گفتن نداشتم. البته هنوز هم بي مايه ام و فطير. كمافي السابق. براي ضرورتي، در جايي ديگر از وبلاگستان درباره مقوله اي محنت بار مجبور به نگاشتن بودم و از سراتفاق هم خواننده پيدا كرد و گرفت!
امروز يك دل سير وبگردي كردم و آنقدر وبلاگ و وبنوشت مفيد و مضر خواندم كه ديگر نوبت سردردهاي بعد از اينترنت خواني است. بعد از ظهر قرار است براي سايت خوب اجتهاد در جلسه اهالی فقه دفتر تبلیغات، صدقه و اعانه جمع شود و دوستان برای ارتقاء سایت به یاری فراخوانده شوند. دوستان از بیروت برگشته هم قرار است گزارش دهند چی شد ما لبنان نشدیم و در حسرت یکی مثل سید حسن وامانده ایم!
حوزه مشهد روزهای سختی را می گذراند. جناب هاشمی رفسنجانی مشهد است و آرزوهای بزرگش برای حوزه و فقه و اجتهاد کماکان غیرقابل هضم. همین هم نوعی مقاومت منفی پنهان بوجودآورده است. گذشته از این که حوزه مشهد هم مرد این تحول خواهی ها نیست. حاجی نظافت عزیز هم به مثابه معاون آموزش حوزه خراسان! در حال تقلا است. خدا کمکش کند. هم مگر پیش نهد لطف همو گامی چند!
یک سال از دیدار نخبگان حوزه با رهبری گذشته است و هشدارها زیاد شده. پیش بینی ایشان مبنی بر احتمال حذف و انزوای حوزه، گوشه چشم هایی نشان داده است. خلاصه اعلام خطر زیاد است اما فرار از خطر، نه! خدا رحم کند. غلام همت آنم...که گامی بردارد! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 13  توسط بهمن دهستانی  | 

صبح زیارت حضرت رضا دست داد. دیشب نیز این توفیق بود، نمناک و دل نشین.
دروس حوزه به بهانه میلاد نبود. ما هم نرفتیم. استاد الهی آمده بود.
دهها بسته از فرهنگی آستان قدس دستمان را گرفت. برای کردستان. هم زیاد است و هم سنگین. اگر وسیله هست یکی،دو ساعتی التماس دعا دارم.
قرار شد یک کار خوب و ثمرآفرین برای طلاب مدارس حوزه به سرانجام رسانیم. به مدد برخی ذوی النهی.
پیشنهاد "مدیریت گروه های علمی اساتید سطح یک حوزه" هم آمد. نمی دانم سربندی است یا جدی.
باجناق عزیز، قرار است ما را میهمان "پارک آبی" کند. آدم باحالی است. نمکین و دوست داشتنی.
استاد "صابری" نیامد. "اصول فقه مقارن" برگزار نشد. باخوشحالی. اما استاد پربهره ای است.
امشب قرار است هدیه ای بدهم. چه عادت خوبی است اما توفیق تحققش کم است. به جهت "کثرت مشاغل و توارد بلابل"!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 18  توسط بهمن دهستانی  | 

براین پندارم که کوشش این قلم بی پیوند با جوشش احساس و روح نیست و از این نگاه تا به حال نوشته ام. نوشته ام که تا جوششی نباشد کوشش این قلم چسباندن برخی الفاظ به زور روی وب گاه بیش نیست و از این دست دست نگاره ها.
آن شب که باران آمد رویش را نوشتم و اصلا نوشتن را بدون باران شور و عاطفه ابتر می دانم. گاه نیت می کنم تا هر روز نگاره ای به صفحه این وب حقیر بسپارم، باز از فرط خشکی ذوق منصرف می شوم.
صبح که از خانه برای درس می آمدم باران از کوچه ما رد شده بود و ردپایش معلوم بود. عصر که باز راه افتادم دیدم آسمان هم آغوش ابر و باران است. از نسیمش هویدا بود. گفتم خدای باران، ببار.

امشب، شب،سكوت،كوير را دوست دارم. خواهم شنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 16  توسط بهمن دهستانی  | 

نام جشنواره فيلم كوتاه ديني است. در مشهد عزيز. حوصله خوبي براي ديدن اين گونه فيلم ها و پي گيري اين مايه مقولات دارم. من دوست دارم عاطفه را در تمام اين حجم كوچكم برف انبار كنم تا باز مثل آن وقت ها از آمدن باران و پاييز گريه كنم. عاطفه را بايد پاس داشت. ديشب هم مشهد اولين باران ناز اين فصل را خوب نوشيد. گفتم دوركعت نماز شكر بخوانم. حالا باشد توفيق بيايد امشب با هم راهي هم سر مهربان ـ كه به لطف باران رحمت خدا اگر باران هم نيايد باز او نوشيني است تا طعم خنكاي زندگي فراموش نشود ـ در محفل نمايش فيلم هاي رويش حضور يابيم.
اين فيلم ها نيز خود هم رويش عاطفه هاست و هم براي تربيت و تعالي عواطف انساني خوب افق گشايي مي كند. از دست ندهيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 10  توسط بهمن دهستانی  | 

فرمانده گروهاني مرزي از سپاه در منطقه سقز كردستان است. از آن جواناني است كه مشابه اش اين روزها زياد نيستند. به تعبير بزرگان از رويش هاي انقلاب و به باور اين قلم از شاگردان خوب و شجاع مدرسه شهدا در كردستان است.
اين بيان را حتما كم ديده يا شنيده ايد كه "كردستان، سرزمين مجاهدت هاي خاموش است". اين "سهراب رضايي" از آن جوانان متهور و شجاعي است كه "شجاعت" شاخصه شخصيتش و "جهاد خاموش" روزانه زندگيش مي باشد.البته از اين دست آدمها در كردستان كم نيستند اما پيدا كردنشان كمي مشكل است. به هر حال در اقليتند. با اينكه پيشنهاد حضور در يگان هايي خارج از كردستان را داشته باز به دور از خانواده همچنان مرزدار خاك خونين كردستان و خطه سبز ميهن است و مرزداري بس كه عبادتي بزرگ است. همان دعاي معروف صحيفه در ستايش مرزداران را بخوان آنجا گوياست كه حيات صور ديگري نيز دارد.
"سهراب رضايي" متهور، بي باك و "شجاع" است. و اين سه لايه هايي از يك معنا و ابعاد يك آدمند و هميشه گفته ام كه كار و موفقيت در كردستان لازمه اصلي و اساسيش "شجاعت" است كه البته بسياري از عزيزان اردوگاه نظام و انقلاب در كردستان از آن بي بهره اند و در روبرو نيز سفلگان اردوگاه روشنفكران آن ديار هم از اين دست بزدلان پر است و اين هردو دو سوي يك جريان مي شوند و يك صدا كه كردستان جاي خوبي نيست و نمي شود كار كرد و امنيتش چنين است و مردمانش چنان...!

"سهراب"، اگر من فرمانده اش بودم يا فرمانده گردانش مي گذاشتم يا مسئول عمليات تيپ و كمتر از اين براي چنين استعدادهايي بي معناست و خيانت. و مثل اين ذخاير در كردستان زياد ديده ام و چون به تمامه شكوفا شوند باز كردستان شاهد بازگشت كاوه و قمي و ظريف و اتصال خاك پاكش به آسمان است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/30ساعت 9  توسط بهمن دهستانی  | 

قبلا نیز آورده بودم که دوست دارم این نگاره ها بیشتر جوشش باشد تا کوششی برای سرهم بندی لغات. این بود که تا امروز رنج رکود ذهن و زبان و قلم خویش را از این صفحات پنهان می ساختم. گفتم شاید حالی بیاید و تغییر احوالی رخ نمون کند، بعد بنگارم. گرچه موضوع برای طرح زیاد داشتم اما طاقت محمولش نبود. همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 8  توسط بهمن دهستانی  | 

بارها دیده بودم از شدت جراحات روحی و فشارهای محیط کار، هرزگی ها، دریوزگی ها و دنیاگروی ها مجبور به مصرف دارو شده بود علاوه بر انکه جراحات جنگ سالیانی بود در گوشه هایی از جسمش خانمان داشت.

ما یک بار ندیدیم برای درجه و ترفیع و حقوق و مزایا برود، بدود، و دنبال کسی را بگیرد. سخت حیا داشت از آنکه برای اینها پاسداری کند. یک بار دیگر از تهران تماس گرفتند و گفتند شما موظفید برای اخذ ترفیع به تهران بیایید و این یک دستور است.

می گفت در تمام شئون زندگیم بیش از هر کس مدیون کاوه ام. شهید محمود کاوه. شاید برای همین هم دائم سخت ترین ماموریت ها را بر عهده داشت. کسی هم نبود تا امنیت را درطول نوار مرزی شرق به صلابت ناصر برقرار سازد و آبروی کاوه و تیپ ویژه شهدا را افراشته نگاه دارد. همین سراپا مهیا برای معرکه ها بودن، توجه و تقدیر سران نظام را از او موجب شد. به عنوان فرمانده برتر مبارزه با قاچاق مواد مخدر و اشرار مسلح.

بردباری را از بروجردی، هوشمندی را از ناصرکاظمی و شجاعت را از محمود کاوه، میراث دار بود و ذخیره عمر می ساخت. او تمثال بسیجیان و رزمندگان دهه شصت و نمایانگر ماهیت مردم خواه، تعالی جو و معنویت گرای سپاه بود. او ناصر ظریف بود.
.....................................................................................
اقتباس از خاطرات همرزمان سردار شهید ناصر ظریف، فرمانده تیپ سوم لشگر پنج نصر.
با سپاس از سرهنگ حمیدرضا صدوقی عزیز که چون او نبود شاید ناصر و محمود و کردستان هم نمی ماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 10  توسط بهمن دهستانی  | 

عمدتا عصرهای پنجشنبه بهشت رضاییم. قبرستان مشهد. خوب جایی به نگاه نمی آید و کراهتی است بیشتر مگر برای ضرورت مثل مرگ آشنایان و خویشان. گرچه زیارت اهل قبور خود وعظ و اندرزی تمام است.(روایت نبوی)
دوسالی است که هرهفته آنجاییم.مگر زمانی که مشهد نباشیم یا برف آمده باشد سنگین و مانند اینها.
آن سالها همین که بنای رفتن به اینجا بود با کندی و تنها برای جلب خاطر پدر یا مادر بلند می شدیم اما حالا انسی آمده است و نیازی شکل گرفته.
                                              
من بهره ها دارم از اینجا. مزار کاوه را بگویی نشانت می دهند ما دوقطعه پایین تریم. ردیف انتهای گلزار. پایین پای ناصر ظریف.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 14  توسط بهمن دهستانی  | 

هفتم تیر به دنیا آمدم. گویا ماه رمضان هم بوده است. نزدیک شب های قدر یا شب بیست و یکم. مادرم این طور یادش می آید.
امسال با جمعه مقارن شد. در روایات بر شکر نعمت میلاد و هستی یافتن از ذات قادر حکیم و از عدم به وجود آمدن سفارش شده است. گرچه جشن میلاد استحبابی ندارد اما از باب همین شکر شاید رجاء پسندیده باشد.
صبح جمعه، جشن ساده ای به همت همسر مهربانم با صرف یک کیک بسیار زیبا و تازه و گوارا با حضور خودم و او برگزار شد.
در ایام ولادتم، هرسال، مقارن با شور و شعفم، حزنی پنهان و رنجی پر دامنه به میزانی از من می کاهد.
بهار جوانیم رو به پایان است.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 20  توسط بهمن دهستانی  | 

نمی توانم آناتی را فراموش کنم که با او زاده می شدم و با او کم کم زندگی برایم حیات شد. چقدر جاری هستی هنوز در اطراف و اکناف باور و عشق و زمین زندگی ما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 21  توسط بهمن دهستانی  | 

بر خود می بالم از آنکه توانسته ام مدتی، چندسالی را با نادر ابراهیمی زندگی کنم. از بهترین لحظات جوانی و خوشی و دلدادگی و شوق و شور و احساس و باریکی و طراوت و عمق و اشک و رودخانه و باغ و سحر و صبحگاه و کوه و دریایم آن لحظات و آناتی بود که با نادر ابراهیمی دست در دستش با کتابهایش گام برمی داشتم.از سوم دبیرستان.

خوب یادم هست اول می خواندم و آنگاه یکی دوروزی، که گاه یک ماهی به دنبال عملی سازی یا احساس و تجربه ای بودم که از خوانش داستانها در دورونم جوشیده بود.

ساعتها در سیاهی مطلق انبوه درختان ییلاقات راه میرفتم و کمی ترس داشتم. ترسی که نادر گفته بود "ترس گسی" است. بارها و شبها پای در آب، رودخانه را خلاف مسیر آن می پیمودم و به قسم بهترین موسیقی عمرم را آن آنی شنیدم که به رهنمود نادر برای احساس و انگاره و آمال خود حسابی و تفکری گشوده بودم. از نوای شرشر رودخانه و چشمه هایش سرشار می شدم.
سلامت و تناسب نسبی قلمم را در همین حدی که بار آمده است بیش از هر چیز مدیون نادر ابراهیمی هستم. برخلاف بعضی دوستان که گفته بودند "از زیادخوانی و هرزه خوانی می توانم بنویسم". مدتی مدید با "لوازم نویسندگی" ابراهیمی مانوس بودم بلکه زیستن را از آن نوع که در آن تصویر ساخته بود برای خود با توان محدودم ساختم.
او از شرایط و الزامات یک نویسده ادبیات داستانی سخن گفته بود اما من می گویم هرکه قرار است انسانی و آرمانی برای عینیت و واقعیت دنیا بسازد و بخروشد آن را بخواند.


من یک عاشقانه آرام را با نادر ابراهیمی تجربه کرده ام و متاسفم که نمی توانم شما را در این غنیمت عمر شریک کنم. مگر آنكه خود شوق شهود عاطفه داشته باشيد.
خوشحالم که توانسته ام با رهنمون ابراهیمی اعتقاد و حساس عاشقی را پر و پیمان، در جوانی ذخیره تمام عمر سازم.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 13  توسط بهمن دهستانی  | 

نام ديگر همسرم، مهرباني است.
اگر شکر وجوهی ذومراتب از معنا دارد، این هم سپاسی برای پاسداشت این نعمت است.
از او یادسپارم، به از آنکه از دیگران نام بردارم. که فرموده اند:
                             هرچه گفتیم جزء حکایت دوست    در همه عمر، ازآن پشیمانیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 13  توسط بهمن دهستانی  | 

نمی توانم نسبت به آنچه غروری شاد و شوقی اشکبار و احساسی خوش و معنوی برایم می آورد بی سخن باشم.
هر روز که یاد و نام شهدا بزرگ داشته می شود حالا به هر بهانه ای، ملی، مذهبی یا سیاسی، آن صبح برای من سراسر امید و ابتهاج و حرکت است.
فعلا پر افتخارترین و سربلندترین نسل سرزمین ما در برابر تاریخ، انسان و جهان بسیجیانی هستند که کوشیدند تا میلاد دوباره انسان را در اوج مصائب یک جنگ سراسر آتش و کینه برای باور فرزندان خود در دوره های بعد نمایان سازند.
چقدر ما بهره مند از سعادت برخورداری از "اراده تغییر تاریخ" هستیم و این مایه ای است که هر ملتی بدین پایه، به سهولت دست نمی یابد.
خرم انسان و خرم جهان و خرم ایران که با فتح خرمشهر دوباره معنا و مقصد خود را بازیافت.
......................................................................................

خوشحالم تا نام برم در این نعمت یاد از میلاد دو انسان فراتر از آفاق جامعه و تاریخ. شهیدان محمودکاوه و ناصرظریف، توحیدگستران خمینی در آفاق معنوی کردستان. چرا که اول خرداد روز میلاد ایشان است ...

و باز نیمه شهریور سالروز شهادتشان.در یک قطعه از یک سرزمین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 13  توسط بهمن دهستانی  | 

همین یکی دو روز پیش از ماه عسل زریوار بازگشتیم و در اولین منزلگاه مشترک در این دنیا آرام گرفتیم.پس یک سال از عمر خانه من و خانواده ای را که به مهربانی انسان دیگری شکل داده ام گذشت.
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا ...
 دریاچه زریوار.دره های میانه راه.

میدان مرکزی سنندج. در راه اورامان.
  و مردم خوب کردستان.  بوی او هم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 20  توسط بهمن دهستانی  | 

http--www.sohrabsepehri.com-picture.aspstatus=showgallery&gallery=17
یک چیزهایی هست که وقتی می بینی و می یابی، همانی است که مدتها به دنبالش بوده ای.پر از شاهد صادق احساس و امیالت.بیش از دوازده سال است که خنکای شعر سهراب همیشه در گوشه هایی از ذهن و زبان و دلم برکه ایست .
من قطاری دیدم که فقه می برد، و چه سنگین می رفت ...
... مادرم آن پایین، استکانها را در خاطره شط می شست ...
از این بابت و برکت است که بدین باور رسیده ام تا می توان باید در زراندوزی عاطفی کوشید و تا توان است باید آنات را به آمایشی پر احساس سپرد تا بهترین ذخایر عاطفی عمر شکل گیرد و بعد هرگاه در راه واماندیم همین ذخایر قوت قیامند. درست است؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 12  توسط بهمن دهستانی  | 

سه مطلب در قالب سه پست وبلاگی درباره برخی سوالات و ابهاماتم حول کاستی ها و کارآمدیهای انقلاب و نظام نگاشتم و اندکی بعد حذف کردم. گمانم این بود که دقیق تر باید نگاشت و ظریف تر. تا اندازه ای هم رسمی و شبیه به این تحلیلات جراید یومیه شده بود که اصلا دلنشین نبود.دوست دارم از آنچه می نگارم ابتدا خود بهره ای نیک و لذتی شیرین داشته باشم و سپس تقدیم دیگران کنم. الحمدلله رذیله خودسانسوری و محافظه کاری همچنان در وجودم بی معناست.همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 19  توسط بهمن دهستانی  | 

فکه از مناطق عملیاتی دوران جنگ در استان خوزستان است.امروز عصر در راه خانه به محل کار حالتی رفت از نوع همان شوق و خلسه ای که هر بعد از ظهر فروردین ۸۴ پس از بازگشت از جنوب داشتم.
حالتی که آن را در همان عصرهای فکه نوشیده بودم و بعد از بازگشت حتی با سایه و آفتابی شبیه آن سرزمین باز همان روشنی و شوق و حسرت دست می داد.یک بی وزنی شیرین و هیچ انگاری هست های مهم.

یک سبکی پر از احساس و شوریدگی.امروز رفقای بازگشته از سفر جنوب را دیدم و نیز دوستان بارگشته از هزیمت کیش و رامسر و اصفهان و شیراز را.همه هم ماجورند.دیگر برگشته بودند سر درسها و برنامه ها حاضر.

حاضر برای شروع دوباره و امتداد همان رکود و روزانگی و روزمرگی سابق.من نیز همین.
حالا قدر می دانم آن سبکی و بی وزنی و خالصی و عیارمندی حاصل از آن سفر هشتاد و چار به فکه و فاو را.
و افسوس من در این است که چرا در این اندیشه نیستی که تو را چرا نخوانده اند به آن سرزمین.خوزستان را نمی گویم.آن قطعه های افتاده از آسمان به زمین را می گویم.

جایی که وقتی هستی از آن تا آن سوی آسمان فاصله یک رکوع یا سجود است.حتی نه کمتر.یک هق هق پرگداز و بی ناز گریه است.طوری که تمام گونه هایت خیس شود.حالا پاشو برو آن ور کانال کمیل و حنظله.آسمان همان سمت است.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 19  توسط بهمن دهستانی  | 

چند باری دیدم که در برنامه های پایانی شب تلویزیون می خواند اما زیاد جدی نگرفتم.اگر سرم روی کتاب بود و به صفحه تلویزیون نگاه نمی کردم گمانم این بود که شجریان است یا یکی شبیه او و از قبیله ایشان.
چند لحظه آرام شدم و با دقت دل فرا دادم.آه که چه دل نواز و شوق آفرین بود."سالار عقیلی" بود که می خواند و از جوانی او در شگفت بودم چو آنکه بر این پنداریم هرکه در باغسرای موسیقی متین و کهن این سرا می خواند و آواز از جان بر می آورد از عهد شباب نیست.
سریال "پریدخت" را که آخرش آواز ایشان بود مرا باز با خود به کنج زاویه شکسته پیمانه عاشق دلم می برد و دائم مرا برای شوریدگی و عاشقی مضاعف از همان سنخ پر باران و بوی بهار تحریض می کرد.آری باید این همه از همان خصایص آواز خوش باشد که این بار از حنجره نسل جدید موسیقی ایران می تراود.

باز میوه ها نشان داد که از ریشه ها سیراب است و در این تالاب عفن عربده و آواز حاکم بر ذائقه ها، سالار فرهنگ و هنر آن که ، با رود روان زاییده از اعماق بیاید.
باید رویش های فرهنگ و هنر و ادب و آیین این زمین را پاس داشت.همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 20  توسط بهمن دهستانی  | 

گفتم محمود آقا ، ناصر همين پيش پاي شما رفت شهرستان.مي خواست سري به فاميل بزنه.
گفت:قرار بود منتظر باشه تا بيام دنبالش.
با يك تويوتا آمده بود و عقبش پر بود از چيزايي كه نمي دونم چي بود و روش يه برزنت كشيده بودند.
گفت:مطمئنيد برنمي گرده.حالا وايستم شايد بياد.
گفتم نه نه مطمئنم نميياد.شما برين.
خنده اي كرد و گفت:باشه.اومد بگين محمود اومد دنبالت و رفت.
سر كوچه ابوالفضل رو ديده بود و ازش پرسيده بود ناصر خونه است؟ابوالفضل هم گفته بود آره بالا خوابه.منتظر شما بود.
ناصرآقا كه از خواب بيدار شد گفت : آقاي كاوه نيومد.گفتم چرا اما ردش كردم رفت.تازه اومدي مادرجان ، حالا حالاها بايد استراحت كني.
گفت: آخه چرا بيدارم نكردين.با هم قرار داشتيم.بايد امروز راه بيفتيم...كلافه و ناراحت.
سريع حاضر شد و وسايلش رو آماده كرد.
ابوالفضل اومد گفت: ناصر آقا يكي از دوستات سر كوچه منتظرته.
محمود آقا خيلي زرنگ بود.از همون خنده اش معلوم بود بو برده قضيه چيه.ديگه منم خوب مي شناخت.يه شب از دلتنگي ساعت دوازده شب راه افتاديم رفتيم سپاه.
او زمان تو كوهسنگي بود.پاسدارا همه تعجب كرده بودن.
اون موقع تلفن هم نداشتيم.بالاخره تونستيم باهاش تماس بگيريم.من و زهرا از شدت گريه نمي تونستيم صحبت كنيم... آخه تازه عقد كرده بود.ده روز هم نشده بود كه رفت جبهه و سه ماه بعد برگشت.
...............................................................................
به نقل از حاجيه خانم كاريزي ، مادر همسر سردار شهيد ناصر ظريف و مادر بزرگ مهربان و دوست داشتني همسرم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 18  توسط بهمن دهستانی  | 

شبها بيت الحسينيم.خسروي نو ، كوچه آقاي خامنه اي.با نواي جواد قربانپور.از زمان مراسم دفن شهداي گمنام كوهسنگي مقيم مجلس اويم.البته هر جاي ديگر هم كه شوقي و شوري و نوري باشد خواهم رفت.از نه تا دوازده و گاه بيشتر.شرب مدامي است براستي.چه فرصتي است محرم و دارد مي گذرد يا حسين عزيز.
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 20  توسط بهمن دهستانی  | 

 

درختان زیر برف

برای استقبال از لحظات ناب بارش احساس و آسمان و برف.

راستی قدم گذاشتن در برف و گام برداشتن زیر بارش را چندبار تجربه ساخته ایم؟

سکوت پر شوق هنگامه ای که برف همه جا روئیده و تو تنها در خیابان خاطره هایت راهی را ، عشقی را ، لحظه نازی را می جویی شنیده ای؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 0  توسط بهمن دهستانی  | 

پاسی از شب گذشته است و من تنها نشسته و دایم با ذکر لحظه های ناب از دست رفته عمر و جوانی و امروز وجدان و احساس و عقل خود را شماتت می کنم.همین که می نویسم لحظه های جوانی یعنی بر باورم گذشتن جوانی مشهود است و من دیگر جوانی نورس نیستم که افسوس گذشتن آنات عمرم برایم مضحک و تعارف بشمار آید.من باید بپذیرم که بسیاری از آن لحظات ناب و فرح بخش زندگی که همیشه زیر چشم به دنبالش بوده ام و حتی دیگران را به پی جویی اش تشویق می ساخته ام گذشته است و بازسازیش غیرممکن است.
حال و حوصله نگاشتن از یلدا را ندارم که دیگران زیاد و خوب نوشته اند و اصلا باید مراقب این باشیم که این شب از آن ضریب واقعی خود و حال اعتدالش خارج نشود.جریانی قوی اما نه لزوما مشکوک و برانداز به دنبال توسعه و تعمیق مناسبتها و مراسم غیردینی و ملی در کشور است.جریانی که بخشی از مدیران و سیاستگذاران فرهنگی نظام اکنون از مروجان آنند.حالا ماهواره و مشتقاتش نیز شاید اصل جریان باشند ولی ...
فصلی بیش از این سال عمر نمانده است. باشد که فصلی دیگر را در حیاتم آغازینم به مدد قربان و غدیر و عاشورا.میلادم نوروزی باشد ان شا الله.همه ما باید دوره ای جنین باشیم تا پاک و آماده برای رشد متولد شویم.خدایا.
 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 3  توسط بهمن دهستانی  | 

نازنین هم سرم بعد از چند روز ،که حال گویی چند ماه بوده ،به من باز گشته است.
کسالتی بود و توصیه طبیبان.
این روزها آدمی بی سر و پا بودم
و حال ،جانم آرام گرفته و حیاتم سامان.
روزها بی آن که خود شایسته باشم از کمک ها و دل جویی های رب لطیف شایان بودم
و شب ها پر از التهاب و التماس 
و تو دائم باران صبر و سلامت می باریدی.

عرفه ما را دریاب یا وهاب.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 21  توسط بهمن دهستانی  | 

برادر "سید عباس سید محمدی" تذکری دادند بر این که روایت آمده از "رضا یلی" فرمانده گردان صابرین مناسب با ابعاد بزرگ روحی گزارش شده از او نیست.بدین سبب آن قسمت را حذف کردم.مباد که بد گفته باشم از عظمت ها.این پست را در زمانی نوشتم که تنها ساعتی بیش از آگاهیم به شهادت "حسن برزگر" نمی گذشت و تمامی غرور و غصه بودم.آن صحنه را هم که یاد کردم در جای خود دیدنی بود.همین.
.................................................................................................
شهدا اصحاب آخرالزمانی سیدالشهدا هستند.و هر که دوست دارد چهره یاران مهدی،در این عصر و مکان را زیارت کند سری به پایگاه گردان ویژه صابرین در پادگان قدس مشهد بزند.بعد از پلیس راه طرق.
ابتدا که وارد شوی جمعی را می بینی که با لباسی متفاوت از دیگران سرگرم فوتبال هستند!صدای خنده و شور ایشان را تقریبا از همان ورودی پادگان متوجه می شوی.لباس پاسداران سبز است و لباس این پاسداران سبز جنگلی.ویژه تکاوران و تمام امید لشکریان پنج نصر خراسان به ایشان است.و آن ظاهر که تو می بینی نه لهو و لعب، که تقویت قوایی است برای فردایی که از چشم من تو پنهان است.
هرکه آرزو دارد در جمعی بنشیند که تا چندی دیگر همنشین پیامبر و اهل بیت اویند به میان گردان صابرین رود.
هرکه بر آن است چهره جمعی از سپاهیان مهدی را که چون او فرمان دهد در سخت ترین حملات و ابتلائات حاضر باشند،ببیند به گردان صابرین بیاید.
هرکه آرزو دارد برترین تجربه معنوی زندگی خود را ذخیره کند در دعای کمیل هیئت گردان صابرین حاضر شود.
هرکه آرزو دارد با چند گام ساده در یک آن خود را در هوای شور و سلحشوری جبهه های دهه شصت بیابد به گردان ویژه صابرین فرود آید.
هرکه برآنست زایش انسان برتر را در مکتب خمینی به عین بصیرت دریابد به جمع گردان صابرین وارد آید.و خداوند چه اراده ای دارد که ایشان را برای مهدی خود ذخیره ساخته است و ما را هرگز باور نمی آید که در همین نزدیکی زیست فرسایشی ما چگونه ابرانسان هایی پرورده می شوند تا عاقبت تاریخ را ترسیم کنند و نور در تاریکیها بپاشند.
دکتر شریعتی به احسان می گوید آرزو دارم در عمرت با یکی دو روح بزرگ ملاقات کنی شاید که سرنوشت تو تغییر یابد.و هرکه می خواهد که با ارواح جدای از تن که به کمال ، آدمیت را تفسیرند ، ملاقات کند "حاج رضا یلی" فرمانده گردان صابرین را ببیند.خود مناجاتشان را در شب عملیات کمین شاهد بودم و چه خلسه هایی را از سر می گذراندند و فردا "علی اصغر علامت" را در راه دین و میهن دادند.

امروز مزار "حسن برزگر" را در بهشت رضا دیدم.حالتی رفت پر از بغض و فریاد و لرزش و خروش.از پاسداران گردان صابرین.تازه از کردستان آمده بود و آقا بود که می گفت "کردستان سرزمین مجاهدت های خاموش است".و مادرش شکسته ، از حضور ما تشکر می کرد.و من و تو چه می دانیم که در سرمای منهای بیست و پنج درجه کوههای قندیل چه حماسه ها خلق شده است؟ تابستان هشتاد و چهار در مریوان ، گوشه عکس ایستاده است و به بچه هامان محبت می کند.چه قدر بر خود می بالم از این رو که با چه حماسه هایی از انسانیت همنشین بوده ام.و چه قدر خوشحالم که رفیقی داشته ام که با اشتیاق ما را شفاعت خواهد کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت 19  توسط بهمن دهستانی  | 

 
فردا انیس النفوس می آید.کلمات او در باب عمق شان امام بس شگفت آور و خرد افزا است.چند روزی دهان می آلایم به پندارهایم درباره حرکت هشتمین راهبر حق.در جمعی به مراتب والا مرتبت از خویشتنم.هیجانی است سخن از جان جهان معنوی مردم ایران گفتن.شوری در جان و شورشی در شهر جانان می بینی اگر امشب به طواف ملکوت شمال شرقی بیایی.امشب رضا در شهد کام شاهدان شهرش چه شیرین می نشیند.و ما باید که چه خاکسارانه تمنا کشیم و تعالی جوییم.
              ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست                       در حضرت کریم تمنا چه حاجت است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 17  توسط بهمن دهستانی  | 

گاه برآنم که با تندی و تازیانه،طعنه و تلخند مردمان عصر خویش را بر خويش پاسخ گویم.كه چرا اين قدر در قدر و اندازه هاي كوچك و پر حقارت خويش آراميد.اين جا ياد شهيدان مي گويد،براي ميلاد نسل برتر بايد برتر از اين حقارت ها رها باشي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 20  توسط بهمن دهستانی  | 

دو روزی معتکف حرم ناز و دیار پر راز جم کران بودم.به همراهی و معاضدت بانوی مهمربانم در پرتو کرامت بانوی کریم اهل بیت بقم المقدسه.
توفیق آن بود که این دو روز خادمی کنیم ، جمعی از جوانان پاک سرزمین آفتاب را.خود از نور و صفای ایشان تا الان مشعوفم و محظوظ.از ایمان و اعتقاد گفتم برایشان و اینکه معارف ما به حال سامانه ایست که همه اطراف آن باهم در تعایش است.وخلاصه این که مهدویت ذیل امامت است و امامت مهمش معرفه الامام است و این همه لازمه رشد است و معنا بخش خلقت.
و بعد این سخن صادق آل محمد را گفتم که به خدا سوگند ، امر قیام قائم ما فرا نرسد جز با ریختن عرق ها و فرو رفتن در خون ها.
همین را که گفتم امتداد دادم تا رسیدم به عدالت که اگر نباشد ظهور ایشان هم معلوم نیست کی باشد و بیاید.وهمه ما باید گوشه ای از کار را بگیریم و زحمت بکشیم.و همه ما در رابطه با امام عصر و ظهور ایشان ماموریتی داریم.بله با همه این کوچکیمان.

حقیقت این است که در رابطه با آن همه قداست و دلدادگی هم سفرانمان که به صداقت و سادگی خاص خود جویای آیت و روایتی از زبان من بودند غبطه می خورم.سرشار بودند و بازهم تشنه.و این میان باز تکانی خوردم از حجم نیازها و کمی عرضه ها و بی مقداری آنها و کوتاهی خودم در باب نسل ناز زمانه ام. 
 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 19  توسط بهمن دهستانی  | 

اولین ماه رمضان را در کنار همسری از جنس مهربانی و خانه ای از جنس سادگی سر کشیدن ، تجربه ای متفاوت است.تا به حال هرچه بود همان رمضان های خانه پدری بود.اکنون بر آنم که باید تجربه ای دیگر و دنیایی دیگر و رمضانی دیگر از آنچه داشته ایم بسازم.بسازیم.با لذتی فوق آنچه همه ما در خانه پدری با لطافت مادر و شوق لحظه افطار و سر رسیدن سحر نوشیده ایم.
دنیایی متفاوت ساختن با رمضان ممکن تر است.با خدا نیز...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 21  توسط بهمن دهستانی  | 

روی هم رفته از سال پیش پر بار تر ارزیابی شد.میهمانان این طور گفتند.درست توی وسط مجلس می بینی که اگه نیت و نگاهت درست نباشه کلی تو قضیه و حس و حال کار تاثیر داره.گفتم حاج آقا مجلس خودته .خودتون هر طور صلاح می دونین پذیرایی کنین.نفس راحتی کشیدم و نشستم.
خیلی ها آمده بودند.رزمندگان قدیمی کردستان.دوستان دور و نزدیک.پدر ،مادر و خواهران شهید محمود کاوه. حتی کسانی که زیاد هم با شهدا میانه ای نداشتند، اما با ناصر ظریف قرابتی یافته بودند.
خیلی از طلبه های زائر مناطق عملیاتی غرب و جنوب حوزه مشهد خود را رسانده بودند.بدون آنکه دعوتی رسمی شده باشند.هرکه را که دلی بود آمده بود و آنانی که با کارت و به صورت رسمی دعوت شده بودند نیامدند!

از سرزمین مجاهدتهای خاموش گفتن و سرودن بسی لذتبخش است.هرچه پیش می رویم بیشتر با ابعاد شخصیت ناصر ظریف و محمود کاوه و صدها مثل اعلای انسانی و تربیتی آشنا می شویم.خدایا انسان تو چقدر وسیع و بی کرانه است.دلدادگی ما به شهدایت را راهگشای تکامل ما قرار ده.نام مقدسشان را به ننگ ما نیالای.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 13  توسط بهمن دهستانی  | 

                                                   
                                                 
                                                    

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/25ساعت 14  توسط بهمن دهستانی  | 

بالاخره ما هم سر و سامون گرفتیم.امروز دومین روز زندگی مستقل و مشترک من و همسرم در خانه جدیدمان است.سنایی ۱۴، شماره۹۳.گفتنی و نوشتنی و فکرکردنی در این باره زیاد است.
ماه عسل ما هم عبارت بود از حضور در دانشگاه صنعتی شاهرود و برگزاری یک کارگاه یک روزه که بیشتر همان منبر خودمان بود.از قبل قول داده بودم لذا با همسرم رفتیم.خوب و مفید بود.در ادامه راه به تهران آمدیم و هنوز نرسیده بودیم خود را در اتوبوس مریوان دیدیم.همان کردستان.ماه عسل ما در کناره دریاچه زیبای زریوار و در منطقه زیبا و پر عطر یاد شهدا سپری شد.
این لحظه ها می تواند بزرگترین ذخیره عاطفی عمر ما باشد.آن را پاس داریم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/25ساعت 13  توسط بهمن دهستانی  | 

پرداختن به بهار در وب و سایبر دیگر از امهات محتوای وبلاگ فارسی شده است.و جنبه اعتقادی ، عاطفی و ملی دارد.دیسیپلین هم هست.اینها همه از این است که فطرت ایران با بهار عجین است.هر ایرانی در بهار به دنبال گشایشی است و تحولی.از این رو بی سلیقگی است شاید که در این اوراق مجازی به بهار نپردازیم و خوش آمد و شاد باش نگوییم.

تمرکز مطالب گذشته در جریان مجله سوره ضرورتی بود که در خود پست ها نمایان است.ماهیت این وبلاگ دیده بانی است.آنچه از دست ما برمی آید فعلا.با تکیه بر اصول و دانشها و بینشهای ناب.در این سال جدید نیز ، از همین رو ادامه خواهم داد.ان شاء الله.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/18ساعت 13  توسط بهمن دهستانی  | 

سعدی علیه الرحمه می گوید:
سعدی اگر خواهی عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد
دوست داریم اما پاس نمی داریم قدر و قامت چشمه های پر حلاوت افراشته بر تارک ادب و آئین ایران را.
امام انقلاب می گوید:
شاعر اگر سعدی شیرازی است
بافته های من و تو ، بازی است
کیست و کجاست که سعدی و چون او را بداند و بیابد،اما صدای شرشر غلیان عاطفه و خرد و خیالش به گوش نرسد.چه صاف و نوشیدنی است و مهم تر آنکه پوییدنی،عشق جاری سعدی از بوستان و گلستان تاامروز پهن دشت شمایل ایران.سرخه بر گونه های فرهنگ و آئین و آدابش.
سعدی و امثال او ماه نشانان نور جویی بودند که زلال ترین چشمه ای که زیست گاه تاریخی بشر ،یعنی تمدن،برای ادامه حیاتی پردلانه و عاشقانه لازم دارد،از درون وجدان جمعی و تاریخی ایران و جهان کاویده اند و جاری ساخته اند.
جانت بلند باد سعدی و نامت جاودانه.ای خود ایران،خود آئین،خود هزار توی احساس.تو گاه سعدی هستی.بیشتر ،غرور و عزت انسانی.تعالیش هستی.مقاصدش.
می خرامی جانم
                      روانم
ای جرعه جرعه روئیده در روانم
                      جوانه ام
حتی حالا بر فراز ربع قرن جولانم.
سعدی، ای آفتاب برآمده از سلاله و عصاره انسان فلات آریایی.زیستن با تو نه تنها جهان،نه تنها تاریخ ،نه تنها دل غمدیده زندگانی معاصر شرقی،که آفتاب و آسمان را روشن می سازد.بگو اگر تو نبودی که بود که زیبایی آفتاب را نسل به نسل در جان فرزندان این سرزمین میریخت.که حالا هر شب و شب پرستی بیایدباز همه می دانند آفتاب سعدی هست.عشق سعدی هست.
حتی اگر یک باب داشتی و آن را هم از عشق می نگاشتی،ما را بس بود و هست که بر دخترکان و پسران در پی شان و زنان مست سیما و مردان شیفته شان در آنسوی کوههای فلات قاره فرهنگ اسلامی ایران،فخر فروشیم ."ماییم که شهره شهریم به عشق ورزیدن."
باز سعدی است که می گوید:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

پس ماییم که جان جهانیم.
..............................................................
پی نوشت:نگاره فوق با نگاهی به ۱۴ فوریه،روز والنتاین و انعکاس آن در ایران نگاشته شد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 14  توسط بهمن دهستانی  |